کاشان آنلاین: صبحگاهان که هنوز خورشید رشته های طلایی اش را در آسمان شهر پهن نکرده است در شهری که غرق در بی خبری است در پی خبر روانه شده ای.. شهر تشنه خبر است و این تویی که عطش شهر را با خبرهای شبانه روزی ات فرو می نشانی.
بارها تو را با موتورسیکلت نیمه جانی دیده ام که در سرما و گرما خیابانهای شهر را مرور میکنی. چهره عرق کرده ات در گرمای طاقت فرسا و گاه صورت سیلی خورده ات از سرمای زمستان را دیده ام.
سالهاست که تو را شنیده ام و می شناسمت از آمدن و رفتن هایت، از ناملایمات زندگی، از پشت در ماندن ها و راه نیافتن ها، از نامهربانی هایی که تو را مهربان تر کرد. و هیچ کس در پس این چهره مهربان قلب بزرگت را ندید و باور نکرد که خبررسانی و خبرنگاری برایت شغل نیست که حرفه ای مقدس است.
تو مسؤل تهیه خبر هستی اما در همه جلسات در ردیف صندلی مسولان جایی نداری. وقتی همه نیامده اند تو آمده ای، وقتی همه نشسته اند تو ایستاده ای و هنگامی که همه رفته اند تو مانده ای.
از آن همه جلسه و مراسم و شادی و غم قسمت تو چند سطر خبر و عکس هایی از قاب دوربین رنگ و رو رفته ات خواهد بود. اما گاه شهری که تو ندیده اما شنیده است فراموشت میکند. تو قاصدکی هستی که به جای جای شهر سرک میکشی و جدی گرفته نمیشوی. کبوتری هستی که هنگامی که به شوق خبر پرواز می کنی سنگ به بالهایت خورده است.
در لحظات نوشتن خبر های خوش، ذوق میکنی و هنگام تحریر خبرهای غمگنانه اشک پهنای صورتت را فرا میگیرد. شاید تقدیر تو با این غم و شادی ها رقم خورده است. از یکسال تلاشی که دیده نمیشود یک روز را به نامت کرده اند تا شهر بداند که پویایی اش را مدیون توست.
اما ” روز خبرنگار ” هم مثل روزهای دیگر صبح، ظهر و غروب خواهد شد و نامت در تاریکی شب دم کرده مرداد گم میشود و باز شهر با مردمان خستهاش به خواب خواهد رفت و این تویی که دوباره زودتر از اشعه های طلایی خورشید، خیابانهای شهر را برای تهیه و ارسال خبر خواهی پیمود.
کسی نمیداند، شاید هر روز روز توست. روزی که باید مبارک باشد و نیست.


















