کاشان آنلاین : گاهی نمی خواهی از مرگ بنویسی و در سوگی قلم بزنی اما نمی شود. باور کن گاهی نمی شود. مرگ پشت در ایستاده و هرازگاه عزیزی را با خود می برد و تو را به نوشتن وامی دارد.
روز شعر و ادب فارسی تصمیم می گیری حداقل به پیشکسوتان ادبیات شهرت تبریک بگویی. شاید اولین اسمی که به ذهنت می رسد دکتر عباس بهنیا باشد. اما خبر بستری شدنش را چند روز پیش شنیده ای و با خود فکر می کنی شاید هنوز در بستر بیماری است … که ..
هنوز تا فصل برگریزان چند روزی مانده است اما پاییز زودرس سال ۱۴۰۰ پیشدستی کرد و پایه گذار رشتهی زبان و ادبیات پارسی را از کاشان گرفت.
بعدازظهر یک روز بهاری برای شنیدن سخنان دکتر دادبه به باشگاه حریر و مخمل رفته ایم. در سویی صدای هلهله و شور عروسی برپاست و در سویی دیگر کلاس های درس ادبیات دانشگاه آزاد و من در این پارادوکس شور و شعور، پشت درکانکس رنگ و رو رفته ای رئیس دانشکده را می بینم که متحیرانه کسی را فرستاد تا احتمالا از میزان صداهای مزاحم بکاهد!
سال ۱۳۷۰ که استاد بهنیا را در انجمن ادبی صبا ملاقات کردم متوجه شدم که آن مرد همان رئیس دانشکده است. شعرا چکامه هایشان را می خواندند و روبروی من مردی لاغراندام با لباسی ساده نشسته بود که گاهی با شنیدن بیتی ناب، سرش را به نشانه تشویق تکان می داد و گاه چشمانش را عمدا می بست و در فکر فرو می رفت. انتهای جلسه که نوبت به پیشکسوتان رسید مجری از دکتر بهنیا برای سخنرانی دعوت کرد و آن مرد فکور، بیتی از صائب تبریزی را شرح کرد و همان جا مرا شیفته خویش کرد.
چند سال بعد در دانشگاه چنان از صائب و ناصر خسرو و رودکی گفت که گویی با آنان می زیسته است و آن چنان غم نامه رستم و سهراب را شرح می داد که دلت برای سهراب شرحه شرحه می شد!
پیرمرد فقط به ما ادبیات یاد نداد. اخلاق هم آموخت و به انسانیت هم دعوت کرد. سفره مهربانی اش را تا آنجا گسترد که هر وقت مشکلی در درس و بحث داشتیم شماره خانه اش را بگیریم و او با تواضع پاسخگو باشد و معلمی که یک شهر شاگردی اش را کرده بود.
تا دو سال پیش هم خاضعانه در سرما و گرما و در باد و باران خود را به انجمن ها و محافل ادبی می رساند و داد سخن می داد و گاه که نفسش یاری نمی کرد قدری سکوت می کرد و سپس …
و افسوس ..
و افسوس و دریع که خبر آسمانی شدن فرهیخته شعر و ادبیات کاشان را در روز شعر و ادب بشنوی و خاطرات تمام آن روزها را مرور کنی و به یاد نفس زدن هایش گونه هایت خیس شود. دلت بگیرد و به پاییز زودرس خرده بگیری که “چرا چنین”
و چرخ گردون را بگویی که: هر چه با او کرده ای با ما مکن


















