پدربزرگم حاج علیجان قنبری بارها ماجرای ذیل را برایمان نقل کرده است: پدر ایشان مرحوم رضا قنبری مرد تهیدستی بوده و همسرش (قمرخانم) دچار یک بیماری در ناحیه دست شده و یک دستش خشک و فلج میشود و دیگر قادر به انجام کارهای خانه و تهیّه غذا و بچهداری نبوده و اوضاع بر بابابزرگ رضا خیلی سخت میشود، به حدّی که گاهی از کوره در رفته و ننهقمر را میزده است.
طولی نمیکشد که عید غدیر فرا میرسد و بابابزرگ رضا به همراه جمعی از مردم بیدگل به کاشان میرود تا خدمت آمیر سیّد علی یثربی شرفیاب شود. پس از دستبوسی و تعارفات معموله، بیدگلیها بلند میشوند که بروند، مرحوم یثربی خطاب به بابابزرگ میگوید: رضا، حالا شما میماندی، یه آبگوشتی باهم میخوریم. ایشان هم دوباره مینشیند و سفره را پهن میکنند و ناهاری صرف میشود.
مرحوم یثربی در آن مجلس، بدون اینکه بابابزرگ حرفی از اوضاع پریشانش بزند، بیمقدّمه میگوید: بگو ببینم، عیالت وقتی آمد به خانه تو، سالم بود یا علیل؟ بابابزرگ میگوید: سالم بود آقا. مرحوم یثربی میگوید: حالا که در خانه تو مریض شده، باید این طور رفتار کنی؟ چرا این زن بیچاره را اینقدر آزار میدهی؟ بابارضا میگوید: آقا، روزهای خیلی بدی را دارم میگذرانم، برای مردم باربری میکنم، گرفتارم، کارهای خانه مانده، شکم بچههای کوچکم را باید سیر کنم، درمانده شدهام، عیال هم عاجز شده و دست تنها هستم و…
مرحوم یثربی یک سکه ۵ تومانی به ایشان میدهد و میگوید: این را بگیر، برکت کارَت کن، دیگر هم حق نداری عیالت را بزنی. آن سکّه قیمتِ یک جفت کفش گیوه نو از بازار کاشان بوده است. خلاصه، همان پول مختصر اسباب برکات عجیبی در زندگی بابابزرگ میشود که داستانش مفصّل است؛ اجمالاً اینکه او را در اندک زمانی صاحب یک شتر میکند و زندگیاش روبهراه میشود. آن شتر پس از چندی وضعحمل میکند، و یک شتر میشود دو شتر و خلاصه بچه دوم خانواده (برادرِ کوچکترِ پدربزرگم) که ۱۸ ساله میشود، تعداد شترها ۹ تا بوده است. بابابزرگ هم خوب سرِ عقل میآید و اوضاعش نظمی میگیرد و رفتارش با خانواده تغییر میکند.
حاج علیجان همیشه بعد از داستان پدرش یک ماجرای جالب دیگر را هم برایمان تعریف میکند؛ درباره یکی از دوستانش که از سادات محترم محلّه «سلمقان» بیدگل بوده، به نام مرحوم سیّد ماندهعلی سیّدی. سیّد ماندهعلی سالیانِ سال بچهدار نمیشده و از فرط فقر و بیچارگی و نداری قصد داشته در سِلک صوفیه درآید. آن سالها، بیدگل بیش از امروز صوفی داشته و تنی چند از مشایخ فرقه گنابادی اهل بیدگل بودهاند. سیّد بیچاره دختر یکی از همین صوفیان پولدار را عقد میکند و کمکم با وعده پدرزنش، مایل به گرویدن میشود تا پدرزنش اموالی در اختیار وی بگذارد.
شب، خواب عجیبی میبیند. در عالم رؤیا میبیند یک میله آهنی به جایی نصب است و قفلهای فراوانی بر آن زدهاند. یکدفعه جدّش امام زینالعابدین علیه السلام تشریف میآورد و میگوید: ماندهعلی، نگاه کن. انگشتی به میله میزند و همه قفلها باز میشود و میافتد پایین. امام میفرماید: ماندهعلی، همه قفلها به دست ما باز میشود، تو میخواهی به در خانه اینها بروی؟ از درِ خانه ما جایی نرو.
صبح زود، پاشنه کفشش را ورمیکشد و جادّه کاشان را در پیش میگیرد. پیاده میرود تا در خانه آمیرسیّدعلی یثربی. درِ خانه باز بوده و قبل از اینکه کلمهای حرف بزند، صدای میرسیّد علی از وسط صحن خانه به گوشش میرسد: ماندهعلی! رسیدی؟ بیا داخل. کنار مرحوم یثربی مینشیند و میبیند ایشان ناگفته از خوابش خبر دارد و تأکید میکند که از درِ خانه اهلبیت جایی نرو و عقیده و مذهبت را عوض نکن. پولی هم به وی میدهد و میگوید: برو متوسّل به جدّت امام سجّاد باش، خدا کمکت میکند.
مرحوم سیّدی به بیدگل برمیگردد و با آن پول،آب و زمینی میخرد و مشغول کشاورزی میشود. پس از مدّتی، خداوند به او پسری میدهد و همان میشود تنها فرزندش؛ مرحوم آقا حسین سیّدی. آن زمین کشاورزی هنوز توسّط دو پسرِ آقا حسین آبیاری میشود و محصول میدهد.
غرض، این آقایان پناه مردم مؤمن و صاف و ساده این دیار بودند. میتوانستند در حوزه قم رحل اقامت بیفکنند، ولی آخرش چه میشد؟ در میدان تاریخ معاصر نقشی بازی میکردند و حالا نشستهایی در تحلیل مبارزات سیاسی و موضعگیریهایشان در قبال فلان لایحه برگزار میشد و عدّهای هم دنبال اسناد ساواک بودند که چرا طلبههای آتشینمزاجِ فیضیّهنشین فلان روز به درِ خانهاش ریخته و شعار دادهاند؟ حتماً و حتماً حواشیِ فلان مرجع هم علیه وی کار میکردند و پرونده میساختند تا آقای خودشان یکّهتاز باشد. در این میانه، خداوند چند شیرینعقل را هم مبعوث میفرمود که به دنبال اجازات رواییاش بگردند و مُجیزین و مُجازانش را فهرست کنند.
عالمی که بجای نقشآفرینی در بازی سیاست، پناه مردم بود
علی قنبری بیدگلی/ چراغ مطالعه
لینک کوتاه : https://kashanonline.com/?p=9247
- ارسال توسط : وحیدرضا قدوسی
- منبع : کاشان آنلاین
- 749 بازدید
- بدون دیدگاه


















