کاشان آنلاین ، به نقل از صفحه اینستاگرام سید محمد حسین یثربی ؛ یکی از شبهای رمضان سال ۱۳۵۰ش بود. مرحوم آیت الله آقای حاج سید مهدی یثربی از مسجد برگشته بود تا در جمع خانواده، افطار کند؛ مثل همیشه لبخند برلب. آن شب لبخندش شادتر بود. اولین لقمههای افطار بود که دیگر به سخن آمد و دلیل خوشحالیاش را به فرزندان گفت: یک خبر خوب دارم، قرار است دختر یعقوب یهودی، امشب اینجا بیاید و مسلمان بشود.
نام دختر “یافا” بود، از خانواده روحانی یهود هم پدرش روحانی بود و هم شوهر خاله اش شوفِت.
پاسی از شب گذشته بود که “یافا” چادر برسر و در حالیکه چند نفر از جوانان محل همراهیاش میکردند، وارد منزل آیت الله شد. از خانه فرار کرده بود، شناسنامهاش را هم آورده بود؛ میخواست مسلمان بشود و با یکی از همان جوانهایی که همراهاش بودند، ازدواج کند. “جعفر زاهد” و “یافا حلوی” مدتی بود که دلداده بودند.
همان شب “یافا” به دست آیت الله اسلام آورد و ایشان نام “صدیقه” بر او نهاد.
مسلمان شدن دختر یهودی از یک خانواده سرشناس در شهر ولوله انداخت، آنقدر که خانوادهاش به راه افتادند، آمدند منزل آیت الله تا ایشان پادرمیانی کند؛ جواب آیت الله این بود: امکان ندارد، او با میل و اختیار خودش مسلمان شده؛ ناامید شدند و رفتند. قرار عقد صدیقه و جعفر گذاشته شد برای عید فطر.
خانواده صدیقه او را طرد کرده بودند، اصلا مسلمان شدن او باعث شده بود غالب خانواده های یهودی از کاشان به تهران مهاجرت کنند. صدیقه تنها شده بود، اما قامت استوار آیت الله حامی او بود و اینک باید برای دختر تازهوارد پدری میکرد.
اشاره آیت الله کافی بود تا مسجدیها و مردم شهر به جنبش درآیند؛ همین هم شد مردم چنان آذینی بستند که برقاش چشمها را خیره میکرد. جمعیت زیادی آمد و هرکس با خودش چیزی آورد تا بانوی تازه مسلمان جهیزیهای پروپیمان داشته باشد.
عروس در لباس سبز از بالای بام خانه مردم را نگاه میکرد و سعی میکرد با توجه کردن به مردم، خود را از نگرانی بیرون آورد؛ صدیقه نگران حمله بود، حمله برادران و اقواماش. مردم و نیز دوستان داماد احتمال حمله را در نظر داشتند و آماده بودند، اما همه چیز به خیر گذشت .
همان شب، صدیقه به خانه بخت رفت خانهای که نسیم لطف پروردگار و محبت مردم فضایی دلپذیر برایش ساخته بود.
صدیقه با خانواده آیت الله انس گرفت آنقدر که تقریبا هر روز آنجا بود، دختران آیت الله را مانند خواهران خود میدید و خود آیت الله را “آقاجون” صدا میکرد، شده بود عضوی از خانواده.
مسلمان مقیدی شده بود به نماز خیلی توجه داشت، مرتب احکاماش را میپرسید روزهای عید غدیر روزه میگرفت، اخلاق خوبی داشت، خلاصه بنده خوبی شده بود.
ولی این پایان ماجرا نبود، از چهار فرزندی که برای جعفر آورد دوتای آنها از دنیا رفتند، یک پسر در یک ماهگی و مهدیه در شانزده سالگی. این داغها صدیقه را آتش زد.
مصیبت فرزندان و طرد از خانواده، چیزهایی نبود که صدیقه بتواند خودش را از آثار آن سالم نگهدارد؛ مریض شد، اول مشکل قلبی و بعد کلیه. از دیالیز تا پیوند کلیه انجام داد اما بدنش کلیه جدید را قبول نکرد.
تلاشها برای درماناش نتیجه نداد و صدیقه که بعد از ناامیدی پزشکان در خانه بستری بود، در سن چهل سالگی چشم از جهان فروبست.
من گرچه در زمان مسلمان شدنش هنوز به دنیا نیامده بودم و آنچه نوشتم از خاطرات نزدیکان بود، اما چند باری او را در منزل آیت الله دیده بودم و روز تشییعاش را نیز به خاطر دارم.
جمعیت زیادی آمده بود، بعد از اقامه نماز توسط آیت الله، جنازه را به طرف قبری که در امامزاده حبیب بن موسی علیهماالسلام برایش آماده شده بود، بردند.
صحنه متاثر کنندهای بود. تنها یک مرد محرم او بود، همسرش؛ داخل قبر رفت و مشغول کار تدفین شد. یکی از طلاب شروع کرد به خواندن تلقین، تا رسید به جایی که باید نام او و نام پدر را میبرد، اسمعی افهمی یا صدیقه بنت… و ساکت شد. نگاهش را از روی مفاتیح برداشت و پرسشگرانه به صورت آیت الله خیره شد. همه ساکت بودند و تمام نگاهها به یک طرف بود. ناگاه آیت الله در حالیکه اشک در چشماناش حلقه زده بود گفت: بنت الاسلام… صدیقه بنت الاسلام و تلقین خوان ادامه داد: اسمعی افهمی یا صدیقه بنت الاسلام…
بین جمعیت احساسی چندگانه موج میزد؛ غربت بانویی که اکنون لقب “دختر اسلام” گرفته بود، بیمهری خانوادهاش و پایانی که شاید برای همه به نورانیت پایان دختر اسلام نباشد.
پایان




















واقعيه؟ عجبا! خدا رحمتش كنه.
همه ساکت بودند و تمام نگاهها به یک طرف بود. ناگاه آیت الله در حالیکه اشک در چشماناش حلقه زده بود گفت: بنت الاسلام… صدیقه بنت الاسلام و تلقین خوان ادامه داد: اسمعی افهمی یا صدیقه بنت الاسلام…
چقدر زيبا گفتيد. من اين خاطره را از پدربزرگم شنيده بودم
السلام عليك ايتها الصديقه الطاهره
لطف و عنايت خانم فاطمه زهرا بوده و تدبير فرزند زهرا كه اين بانو سعادت آخرت را خريدار شد
احسنتم