کاشان آنلاین: گاهی فکر میکنم آیا مکان جدا از آدمی، واجد منش و شخصیت است یا آن که کنش آدمها، آن مکان را ارزشمند میدارد؟ ارزش چیست؟ معناهای برساخته در ذهن ماست؟ به تعبیر آندره ژید « اهمیت در نگاه توست، نه در آنچه مینگری.» اما هرکدام که باشد، گاه پارهپارههایی از زمین، برای هر کدام از ما، اهمیتی مضاعف دارد.
برای من، قریهی وادقان چنین است. وادقان را برای نخستین بار، چون بسیاری از شهرها و آبادیها، در کودکیها و نوجوانیها، با کامیون پدر، کشف کردم. دهی آرمیده میان کوهپایههای خوش رنگ و نقشی در پنجاه کیلومتری کاشان؛ با خانهها و کوچههایی در آغوش هم و باغها پیرامونش. بعدتر از آن، با علی مصلحی، علی فلاحیان، مجید محسنی، پدر بزرگوارش آقامیرزا، وحید محمدزاده و نامهای عزیز دیگری آموخته شدم.
برای نخستین بار، در بیست و چند سالگیام، دفترچهای نخ دوزی کردم و مشق یادداشت نویسی آبادی وادقان را در آن نوشتم. برای نخستین بار، شعر « حسینا» را از زبان پیرمردی چوپان، شنیدم و ذوقزده روی نوار ضبط کردم.
… حسینا کوله بر پشت، کوله بر پشت
تفنگ بر دوش و نی بر بند انگشت
حسینا لار می رفت لار می رفت
گهی بر پشت و گه هموار می رفت …
آقمیرزا محسنی برایم شعر خواند. برایم از کتاب و کلمه، از جوی و آب و درخت حرف زد. بیلی دست گرفتم و «وار» را و گرداندن آن را آموختم. اگرچه آب، وارم را برد! دانستم به جایی از سنگچین جوی، که آب از آن فرو میریزد و صدایش فزونی میگیرد، دُهل میگویند. من با وادقان، شگفتزده شدم.
حالا، عصرگاه دیروز به ملاقات دوست رفتم.
به دیدار علی مصلحی، دوست عزیز مصلح و روزنامهنگارم که حق صحبت قدیم بر من دارد. مادر گرامیاش از میانشان رخت بر بسته است و چونان هر مادری، چونان هر داشتهی تابناکی، پسین غیابش، جای خالیاش ملموستر خواهد شد.
علی مصلحی نیز چون من و چون بسیاری از دیگران، در نظام خانوادگی متکثری به دنیا آمده است. انقلاب ۱۳۵۷ و حوادث پسینی آن بر خانواده و جامعهی ایرانی، تاثیرات عمیقی برجا گذاشت. بسیاری از فرزندان، به پاس زیست و آموختهگیهاشان در بازههای زمانی و مکانی متعدد، علایق و سلایق متفاوتی پیدا کردند. برادری به جنگ رفت. برادری ضد جنگ شد. برادری، انقلابی و برادری ضد انقلاب نام گرفت. برادری به چپ، برادری به راست و خودی و غیرخودی ….
خانواده، کانون اندیشهها، منشها و کنشهای متکثری شد که بار روانی آن را مادران متحمل شدند. مادر من، مادر علی و شاید همهی مادران وطن. و لابد حالا، پسین این همه سال، میبایست آموختههامان فزونی گیرد. حالا میبایست در غیاب مادر، مادرانگیهامان فزونی گیرد. هر یک به کوششی مشق مدارا کنیم. علی مصلحی برای من اینگونه است.
وادقان به پاس طبیعت ذاتیاش و به پاس مردمان ارجمندش، مرا به مهربانی و کلمه فرا میخواند. مرا به کنشگری برای فرهنگ میخواند. چندین دهه است مهدیه فرهنگی وادقان، برای رشد و اعتلای کلمه و کتاب میکوشد. سال پیش، مقام نخست روستاهای کشور را در عرصهی کتابخوانی از آن خود کرد. مادر علی مصلحی که مادر شهید محمد حسین مصلحی وادقانی نیز هست و مادر دیگر فرزندان عزیز و گرامیاش، مرا به مادرانگی میخواند.
علی که این ماهها و سال، تیماردار مادر بود، مرا نه چون داغداران پذیرفت. چای و خرما خوردیم. و گفت دسترسی به نت ندارد و سلام همهی دوستان را رساند. علی در غروبگاه روز، برایم از امام محمد غزالی گفت و آنکه شرط ذاتی مباحثه و کلام، احترام به آرا خود و دیگران است.
من باور دارم، مکانها و آدمها بر ما، حق صحبت دیرین دارند. حقی که در من، آموختگی و شادمانی و کوشندگی را توامان برمیانگیزاند. به شادمانی آب و خاک، به شادی و آموختگی وطن، به شادی همگان، حافظ را که « حق صحبت دیرین..» را آموزاندم، جستوجو کردم:
«چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد..»



















